برچسب:
نویسنده: یاسین کاظمیان
اینکه اینجا نمینویسم یعنی حسابی نزدیکی تا یواشکی هایم را زمزمه کنم داخل گوشت
برچسب:
نویسنده: یاسین کاظمیان
برچسب:
نویسنده: یاسین کاظمیان
تمام خانواده ام موافقت خود را با ازدواج من اعلام کردند.
مادرم با مادرش صحبت کرد. قرار است برویم خواستگاری.
با مادرش صحبت کرده؛ موافق است.
برچسب:
نویسنده: یاسین کاظمیان
به اتفاق مامان و خواهر و خواهرزاده یه ساله رفتیم خواستگاری. اونا هم خاله بود و مامان و داداش خود فائزه جان. فضا خیلی عالی بود. همه چی عالی بود... عالی.
برچسب:
نویسنده: یاسین کاظمیان
عقدمان شد. با اندکی کش و قوس. به همین شیرینی :) 13 شهریور 98.
بعداً مفصل مینویسم
برچسب:
نویسنده: یاسین کاظمیان
برچسب:
نویسنده: یاسین کاظمیان
برچسب:
نویسنده: یاسین کاظمیان
برچسب:
نویسنده: یاسین کاظمیان
اما حیف که قول داده ایم به هم.
برای رسیدن به او لحظه شماری میکنم. ای کاش لایقش باشم.
برچسب:
نویسنده: یاسین کاظمیان
باید زجر بکشی
برچسب:
نویسنده: یاسین کاظمیان
برچسب:
نویسنده: یاسین کاظمیان
دارم خفه میشم. خفه.
دو روزه هیچی نخوندم، هیچی نخوردم... لعنت به تو. لعنت به دلتنگی. لعنت به تو.
پا شم برم کتابخونه شاید اونجا باشی
برچسب:
نویسنده: یاسین کاظمیان
F, [۰۵.۱۰.۱۸ ۰۱:۴۵]
تو که به من گفتی کچل
برچسب:
نویسنده: یاسین کاظمیان
گفتن که تقریبا کامل!
این یه جورایی یه چراغی توی دلم روشن کرد. اگه تو میدونی اون همه چی رو به من میگن چرا همه چی رو بهش میگی... حتی اینکه تو خونه داییتی!
خدا کنه توهمم درست دراد
برچسب:
نویسنده: یاسین کاظمیان