دست خدا بر سر ما - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 22:57
دست خدا بر سر ما... از اولین دیدارش 6 سالی میگذرد... فراز و نشیب چه عبارت قاصری باشد اگر بخواهم در تبیین آنچه بر سرمان آمد بکار ببرمش...در روز جاری، مادر و پدر و خواهرم از قصدم برای ازدواج مطلع هستند و احتمالا تا یکی دو هفته اگر خدا بخواهد به آرزویمان برسیم... کمتر از یه هفته پیش که هنوز آغاز به مطر...
دوستت دارم - تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 10:58
اینکه اینجا نمینویسم یعنی حسابی نزدیکی تا یواشکی هایم را زمزمه کنم داخل گوشت
دست خدا بر سر ما... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:47
از اولین دیدارش 6 سالی میگذرد... فراز و نشیب چه عبارت قاصری باشد اگر بخواهم در توضیح آنچه بر سرمان آمد بکار ببرمش...امروز، مادر و پدر و خواهرم از قصدم برای ازدواج مطلع هستند و احتمالا تا یکی دو هفته ا
دوری دارد جان می دهد :) - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:47
تمام خانواده ام موافقت خود را با ازدواج من اعلام کردند.مادرم با مادرش صحبت کرد. قرار است برویم خواستگاری.با مادرش صحبت کرده؛ موافق است.
خواستگاری - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:47
به اتفاق مامان و خواهر و خواهرزاده یه ساله رفتیم خواستگاری. اونا هم خاله بود و مامان و داداش خود فائزه جان. فضا خیلی عالی بود. همه چی عالی بود... عالی.
پست با تاخیر - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:47
عقدمان شد. با اندکی کش و قوس. به همین شیرینی :) 13 شهریور 98. بعداً مفصل مینویسم
کمی با تاخیر - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 7:46
26 آبان 97 است. تولد فائزه. زنگ زدم کمی صحبت کردیم و از لزوم رعایت چارچوب بیش از پیش گفتم این حرف ها که یکهو فائزه منفجر شد. بغضش، حرفهایش. به تنگ آمدنش را عیان کرد. حق داشت. از اینکه درمانش جلوی چشمش
انتظار - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 7:46
بعد از ماجرای پست قبل خودم مصمم تر به اجرای این حکم شدم. دیگر به خاطر حرف او نبود. خودم دو دو تا چهار تا کردم دیدم با همین یک سختی قرار است کلی آسانی نصیبم گردد. تهرانم. با مادرم تلفنی کمی صحبت و مقد
ف مثل چیتا... - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 3:59
نصف شب است... روز قبل (قبل از ساعت دوازده بامداد دیروز حساب می شود) آنقدر دیر بیدار شده ام که الان خوابم نمی آید. سالن مطالعه خوابگاه نشسته ام و دارم با کارهای عقب افتاده ام ور می روم. در خلال ور رفتن به غایب روزهای قبل از نقطه و حاضر بعد از نقطه فکر میکنم. به حرفهایی که حدود دو ساعت پیش زده. دارم د...
بیمار خنده های تو ام بیشتر بخند - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 3:59
بانوی مضطرب روزهای قبل این دو سه روز اخیر خیلی آرامش از صدایش می باره. حرفهای امیددار که می زدم همان لبخند شیرین همیشگی اش را می زد. چگالی این لبخندهایش بیشتر شده بود. انگار برایم یک هفته شده از دیروز. فارسی در مقابل توصیف دلتنگی ام زار می زند. اینکه صدایش انقدر آرام باشد وسوسه ام میکند دوباره بشنوم...
باید جمع شوم. - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 3:59
گفت وقت کمی نمانده، چرا نمی خواهی آدم شوی. باید زجر بکشی
دلتنگم - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 3:59
گوشی اش چند روزی است خراب شده. قرار شد برگردد اینجا توی شهرمان درستش کنیم. چند روزی با صوتیِ اسکایپ صدای هم را شنیدم... دو روز پیش راه افتاده بیاید شهرستان و بالطبع الان خانه شان است. دلتنگم شدید. گوشی اش گویا امروز درست شده. زنگ زدم جواب داد حرف نزد. دلتنگم. خیلی.
لعنت - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 3:59
لعنت به تو. بغض داره از شدت دلتنگی خفم میکنه. گوشیت همچنان خاموشه، اسکایپ نیستی، تلگرامت روزهاست که آنلاین نشده، بله هم خبری ازت نیست، زنیکه زر میزنه که گوشیت خاموشه، وااای دختر، تو خیلی نامردی. دارم خفه میشم. خفه. دو روزه هیچی نخوندم، هیچی نخوردم... لعنت به تو. لعنت به دلتنگی. لعنت به تو. پا شم برم...
:) - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 3:59
M, [۰۵.۱۰.۱۸ ۰۱:۴۴]کاش موهات لای انگشتام جریان داشت F, [۰۵.۱۰.۱۸ ۰۱:۴۵]تو که به من گفتی کچل
شاید توهم... - تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:48
دیروز با س.ع. صحبت کردم. ازش پرسیدم که چقد تو در جریان این هستی که ایشون دارن منو در جریان زندگی و مراحل زندگیت قرار میدن؟ گفتن که تقریبا کامل! این یه جورایی یه چراغی توی دلم روشن کرد. اگه تو میدونی اون همه چی رو به من میگن چرا همه چی رو بهش میگی... حتی اینکه تو خونه داییتی! خدا کنه توهمم درست دراد
تو را به یکتا خدا قسم، کفر بگو - تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:48
شدیـــــــــــد دلم هوایت را کرده... من به عشق تو معتاد شده ام... جای صدایت توی مغزم درد می کند. نمی دانم تنها شماره فعالی که ازت دارم باز هم متعلق به خودت هست یا نه... امتحانش راحت است اما... با نخواستنت چه کار کنم... من از عرش به فرش آمده ام. از مرحله «دوست دارم با کسره» یک شبه به «ازت متنفرم، دوب...
کجایی - تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:48
لعنتی کجایی... ورود و خروج بلاگفا تاول زد و از تو خبری نیست...
بی تابت شده ام باز - تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:48
سلام می دانی چیست. حرف هایم با اشک هایم خشک شده اند. عشقم تکراری شده. اما هست. هنوز هست. شده «تازهی بیات» عزیز من. اینجا تو را ندارد. اینجا کلی بی تابی دارد. من خلا تو را با بی تابی پر کرده ام. هذیان می گویم. هذیان می نویسم. بی فکر. فکر تو دیوانه ام کرده است. دارم خودم را اینور آنور می زنم تا دستم د...
تولدت... - تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:48
تولدت همیشه برایم طعم تلخی دارد... فکر کنم تا کنون هیچ وقت تولدت را به خودت تبریک نگفته ام. جز یک بار که چند روز بعد تبریک گفتم و یک بار هم که قمری اش را تبریک گفتم. واقعا به نظرت کی خواهد رسید روزی که تولدت را کنار خودت جشن بگیرم و به خاطر لطفش که کمک کرد به هم برسیم، شاکرش باشیم. واقعا دلم تنگ صدا...
بعد از چندین ماه... - تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:48
مکالمه مان :)) رمز